یه گونی کود حیوانی
حرفهای ما هنوز ناتمام…تا نگاه می کنی:وقت رفتن است.فراموش شدگان
(قطعا نیازی به گفتن نیست که کسی، کسی رو مجبور نمی کنه این پست طولانی رو بخونه.تعارف نکنید. کامنت گذاشتن که زورکی نمی شه.می شه؟)
- مرتیکه هیز!
این را می گوید و شروع می کند. برایش مهم نیست من چه کسی هستم.فقط می خواهد حرف بزند.یه زن 40 ساله است.توی رستوران کار می کند. حاجی بهش اعتماد کرده و اونجا بهش کار داده.« با آبرو دارم زندگی می کنم .اما یارو ول کن نیست.ولی من که اهلش نیستم.یکی از دوستام اهلشه الان روزی 50 هزار تومن درامد داره.» تا می آیم روزی 50 هزار تومن را در 30 روز ضرب کنم امان نمی دهد و جمله هایش را ردیف می کند.«اهل صیغه شدن هم نیستم.یعنی حوصله شو ندارم».جمله اش را تغییر می دهد. « چند ماه پیش صیغه یه بابایی بودم.» هنوز چهره ام از حرفهایش هیچ حالتی نگرفته که براق می شود که« خلاف شرع که نکردم.خودم از سد حسن حکمشو پرسیدم.» نمی دانم سد حسن کیست.مجال نمی دهد که فکر کنم «همش 5،6 ماه بیشتر نبود.» حالا دیگر حالت تدافعی ندارد.لحنش عوض شده« همشون دنبال هوی و هوس خودشونن. روز زن که شد نیومد یه تبریک خشک و خالی بگه. فوری رفت برا زنش و مادرش یه کادو خرید.کشته مرده کادو که نیستم.تبریکش برام مهم بود.» عین گیج و منگها نگاهش می کنم و سرم را به علامت تایید تکان می دهم.« من یه زن تنهام.هیچ کسو ندارم. اما دیگه بسه.هرچی صیغه بودم بسه.» احمقانه می پرسم: چرا؟ « نمی خوام دیگه! دوس ندارم. برا خودم زندگی می کنم.یه مدت صیغه بودم بسه دیگه.الان نگاه کن این کارتو.» کارت ویزیتی نشانم می دهد. مال یک شرکت مهندسی است.«این منو می خواد. برا همون صیغه.ولی من دیگه اعصابشو ندارم.» بحث را عوض می کند و می رود سراغ کیفش. دیگر مثل چند لحظه پیش عصبانی نیست. ناهارش را درمیاورد و شروع می کند به لقمه گرفتن.تعارف می زند. همیشه ناهارش را بیرون از رستوران می خورد. از کیفش تعریف می کند.اینکه برایش مثل یک خانه متحرک است.همه چیز تویش پیدا می شود.اصرار می کند کیفش را ببینم. از اینکه آدم خیلی تمیز و وسواسی هست می گوید. از اینکه وسایل شخصی اش را تا صابونش را با خودش این طرف و آنطرف می برد.از اینکه از فصد کیف بزرگ خریده تا بتواند همه چیز را داخلش جا دهد. از اینکه کیفش را ارزان خریده.از اینکه…
و هنوز هم برایش مهم نیست بداند من چه کسی هستم و…خیلی تنهاس
یه کیسه گرفته دستش و پول صدقه جمع می کند.می گوید برای کسی جمع می کند که پول ندارند دارو بخرند. ولی مشخص است که پول را برای خودش جمع می کند.برای دخترش. چند سالی می شود که شوهرش فوت کرده.توی یک اتاق 12 متری زندگی می کنند.پر از سوسک و کثافت. دخترش بیماری قلبی دارد.اجاره اتاق 8 ماهی بود عقب افتاده بود اما باز با کمک همین پولهای صدقه ای طلبه ش را صاف کرد. اما به قول صاحبخانه ش” این 8 ماه صاف شد.ماههای بعدی چی می شه.اینا که هیچی ندارن.” ننه غریبم بازی بلد نیست.با آبروتر از این حرفهاست.بد جور صورتش را با سیلی سرخ نگه می دارد.آنقدر غرور دارد که نمی گوید پولها را برای خودش جمع می کند. با تمام فقرش آنقدر انسانیت دارد که وقتی می بیند زن کرد مانتو درست و حسابی ندارد که تنش کند، قول می دهد برایش مانتویی دست و پا کند.صدقه جمع می کند اما غروری که در حرکاتش دارد حتی لحظه اجازه نمی دهد که فکرکنی گدایی می کند.
مسافر است.شاید هم نباشد.نمی دانم.دو تا دندان جلو را ندارد.دستهایش کلی زمخت و بزرگند.شرط می بندم یک ده سالی کمتر از آن چیزی باشد که نشان می دهد.کرد است.این را از لهجه اش فهمیدم. در و دیوار را نگاه می کند و مثل خیلی زنها منتظر اشاره ای است تا شروع کند به حرف زدن.دعوای یک پیرزن با زن کناریش بهانه را دستش می دهد تا از زمین و زمان حرف بزند.دعوا که می خوابد پیرزن بساتش را جمع می کند و می رود. با رفتن پیرزن، زن کرد هم شروع می کند:
- زنیکه دزد بود. دیدی؟ کلی دو هزار تومنی داشت.
- نه بابا.دو هزارتومنی کجا بود.دویست تومنی بود.
- ولی دزد بود.قشنگ معلوم بود که دزد بود.
- نه خانم.پیر بود دیگه، زود از کوره در رفت.
- زنیکه افغانی دزد.
این را که می گوید بر می گردد تایید من را هم بگیرد.هنوز جواب نگرفته ادامه می دهد:
- همشون دزدن.
زن کناریش می گوید:
- راستی همین الان یه ساختمون توی چند تا خیابون بالاتر اومده بود پایین.چند تا کارگر افغانی هم توش بودن.مردن.
- اِ ؟ کجا گفتی؟ بریم تماشا.
- تماشای چی چی بری؟ مردنشون تماشا داره؟
- خوب شد مردن.دلم خنک شد. اینا اومدن حق ما رو بگیرن.ما زیر توپ و خمپاره بودیم، حالا اینا اومدن خوشیشو ببرن.پدر سوخته ها خوب شد مردن.
- نه خانم! نگو.گناه دارن طفلی ها.
- نه.دلت نسوزه برا اینا.همه شون دزدن. پدر سوخته های گور به گور شده. حالا چند نفر بودن؟ یعنی همشون مردن؟ هیشکی زنده نموند؟ ای بابا! آخه! طفلیا!…
از تعجب شاخ درمیارم.تا دو دقیقه پیش می گفت خوب شد مردن. حالا اینطوری؟
- …ولی بازم با همه این حرفا خوب شد مردن.
-
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
می آید نزدیک و یکدفعه می پرسد:
- امروز چیه؟
- امروز؟(نمی فهمم منظورش چیه.شاید غذا رو می گفت که امروز چیه) آقا ما خودمون هم مال این بیمارستان نیستیم.ما هم بیماریم.نمي دونيم غذا چیه.
- نه خانم، می گم امروز چه جشنیه؟
- آهان! مبعثه
- مبعثه کیه؟
سوال را که می پرسد خنده هجوم می آورد تو صورتم.کلی زحمت می کشم خنده ام را قورت دهم.
- مبعث پیامبره.
- آهان! پیامبر اسلام؟
- بله.
همینطور گیج و منگ راهش را می گیرد و می رود. عجیب بیمارستان دلگیری است اینجا! از در و دیوارش نکیت می بارد.با آن هوای کثیفش.معلوم نیست بوی چیه که توی هوا پیچیده.شبیه بوی گوشت سوخته است. بوی زخم گوشت سوخته!
مدیکو با اشک و آه ناله می گوید:
بچه ها یه خبر بد…من …آخه چطوری بگم؟ چطوری حرفمو بزنم؟ (گریه شدت می گیرد و به هق هق تبدیل می شود.) من…می ترسم با گفتن این حقیقت تمام دوستانم رو از دست بدم.آخه چرا؟ خدا چرا من؟ (هق) با این واقعیت چطوری کنار بیام؟ (هق) . چند روزی هست که این واقعیت بر من نمایان شده و این قلب من طاقتش رو نداره.(هق)
من…من…اسکیزوفرنی دارم!
چند روز پیش داشتم با دوستم حرف می زدم که بحث رسید به اخراج یکی از دوستانش از جایی که توش درس می خونه.ازش پرسیدم چرا اخراجش کردن؟گفت:«چون فهمیدن اسکیزوفرنی داره.»موضوع برام جالب شد.پرسیدم چطوری فهمیدن؟ که گفت:« حركات عجيبي می کرد.مثلا سر کلاس می خندید.یا یه بار که استاد مانتوی نو خریده بود بهش گفت استاد تیپ زدین.مانتوتون مبارک.یا مثلا سر کلاس صحبت می کرد.» اینا رو که شنیدم اول یه لحظه جا خوردم.خلاصه اینکه ما هم…بله!
اگه اینجا کسی فهمید اسکیزوفرنی داره سریعا خودشو معرفی کنی چون قراره یه مینی بوس بگیریم ملت رو جمع کنه بریم امین آباد.
راستی! می خواستم اسم این وبلاگ رو بذارم منآباد.اما خب نظرم عوض شد.من چند وقته احساس می کنم خیلی دلبسته همین اسم الانش شدم.(هه هه هه!خنده داره؟)
چند روز پیش برای اولین بار خجالت کشیدم وقتی اسم وبلاگم رو گفتم.فکرش رو بکنید بین یه جمع 6، 7 نفری نشسته باشی بعد با همشون هم کلی رودربایستی داشته باشی اونوقت وقتی تازه فقط اسم یه کوپه سوسک رو می شنون کلی سربه سرت بذارن و هر کی هر چی خواست بگه( البته می دونم شوخی بوده) اونوقت چه حسی داری؟ خب شد وقتی اصرار کردن عنوان وبلاگ رو بگم زیر بار نرفتم.وگرنه خوراک دوماه خندشون فراهم بود واقعا!
********************************************************************************
یه سوال:
چرا ما انقدر خودخواهیم؟ چرا کسانی که مثل ما هستن عادین و کسانی که با ما فرق دارن به میزان این فرقشون غیرعادین؟
چرا ما انقدر خودخواهیم که میزان عادی یا غیرعادی بودن افراد رو خودمون می دونیم؟( این دوتای آخری اتفاقی پشت سر هم ردیف شد.منظوری نداشتم.لطفا سوال رو مستقل ببینید!
(عجب پست کوتاهی شد واقعا! ما این مزدور رو هی منع کردیم به سرمون اومد.)
تولد یه سالی نه مبارک!
این وبلاگ همین دو روز پیش یه ساله شد.
گرچه این وبلاگ که نه!عمر وبلاگ نویسی من یه ساله شد.حالا واقعا چه فرقی می کنه؟ این یا اون؟ اصولا دلم می خواست کلی برای این روز پرچونگی کنم.اما …اما این روز در سایۀ این امتحانات پشت سر هم به کلی گم شد.
******************
“من اگه نخوام آدم بشم کی رو باید ببینم؟”
این جمله مال من نیست.اما تاثیر عمیقی رو من گذاشته. اگر قرار باشه دوتا امتحان فشرده و سنگین حول مباحث اخلاقی و انسان زیستی و آدم بودن و آدمیت داشته باشی، طوری که انقدر پیچیده باشه که وقتی می خونی انگارکنی که اصلا نخوندی و برای هرکدوم یه دور کامل تمام مقدساتت رو محض اینکه نمره خوبی بگیری زیر و رو کنی، اونوقت شاید تو هم به این نتیجه برسی که اگه نخوای آدم بشی باید کی رو ببینی؟
******************
دلم برا یه تابستون واقعی تنگ شده.دلم می خواست زودتر آپ می کردم اما خب….ملتفتید که! امتحان دارم.
******************
خرخون اقتدارگرا:
نه، واقعا ارزش داره؟ آدم به خاطر دو قرون نمره آویزون یقه این استاد و کت اون استاد باشه؟ واقعا ارزش داره؟ این چند روز یه عده به شدت رو اعصاب بودن.( تو رو خدا تو که اومدی تو وبلاگم فک نکن دارم درباره تو حرف می زنم.کلا که حرکاتت گاهی می ره رو اعصاب اما ابن فقط برای تو نیست.می دونم که می دونی چی می گم).نظریه خرخون اقتدارگرا می گه: خرخون اقتدارگرا به نیت فهم درست و نمره کامل درس می خونه اما اگه این وسط نمرش چه 20 بشه چه 10 براش توفیر نداره.چون در واقع به هدفش رسیده.
*****************
مشخصه که من حسابی الان یه چیزیم می شه.نه؟
اولین و آخرین بهانه خردادی
فاعدتا این پست هم از اون پستاییه که فقط برای یه عده معدودی خوندنیه.هیچ اصراری بر خودن و کامنت گذاشتن نیست.دوست داشتی بخون، اگر نه، تا همین جا هم که اومدی، کلی خوشحالم کردی.
دلت می خواهد از کجا شروع کنم؟ از اولین بار که دیدمت؟ از اینکه چقدر صدای قدمهایت محکم بود؟ یا اینکه چقدر چهره ات برایم آشنا بود؟ یا اینکه اصلا جلوتر بیایم و از نحوه آشنایی و گروه شدنمان بنویسم؟ اینکه چقدر به کلاسهای مزخرف استاد سعیدی مدیونبم.اینکه چقدر ساده و راحت اولین بار، 5 نفری کنار هم نشستیم؟ یا اینکه انقدر گفته ایم و شنیده ایم که همه اش را از بر شدی؟ می خواهی برایت از چه بنویسم؟ از اینکه آن اوایل چقدر دور بودیم.دور دور، به قاعده دو دنیا؟ اینکه کلاهمان، کمی، فقط کمی توی هم نمی رفت.که شاید بیشتر از کمی بود.آنقدر که یکبار گفتم:” معصومه، زندگیت شبیه مکعب مستطیل است.کره باش.” که تو گفته بودی :” بگذار ستونها سرجایشان باشد، تو سقف را دایره ای بساز.” که خدا می داند هیچوقت قاعده و اصولت قلقلکم نداد.که شاید قصه ما، قصه نزدیک شدن دو دنیا بود. دو دنیایی که ریشه هایشان در یک خاک بود. اصلا حالا چه فرقی می کند.بگذار بگذرم از همه این حرفها که من هزار بار گفته ام و تو هزار بار شنیده ای.
دلم می خواهد نقبی بزنم به همه حرفهای خودت.برایم گفته بودی، همین طور ساده و بی مقدمه، مهم شدم، مهم ماندم و مهم هستم. و حالا، معصومه عزیز، من می خواهم برایت بگویم که چقدر ساده و بی مقدمه، مهم شدی، مهم ماندی و مهم هستی.که چقدر بی بهانه، اینطور هزارتوی قلبم را مالک شدی.که چقدر جملاتت آرامش می دهد.که چقدرنگرانیهایت را دوست دارم.که چقدر دلم برای سوزن سوزن منگنه ات تنگ شده است.
از همه این حرفها که بگذرم دلم می خواهد من هم بزرگترین عیبت را رو نمایی کنم.بزرگترین عیب تو که معصومه سادات علوی نکو هستی این است که زیادی غمخواری.که چه کسی گفته تو باید غمخوار همه باشی. که چقدر می خواهی سر این غمخواری از خودت و اعصابت مایه بگذاری. که چرا هرکس غم و مشکلی دارد به تو زنگ می زند.که چرا اصلا یادت برود خیلی چیزهای درباره خودت که باید یادت باشد. که معصومه ….چه بگویم که تو باز هم کار خودت را می کنی.
امروز که 23 خرداد است، روز تولد توست.
تولدت را از ته ته دلم تبریک می گویم.
بگذار من هم برایت آرزو بکنم.آرزو می کنم خداوند بزرگترین هدیه اش را که به بهترین بندگانش می دهد به تو تقدیم کند.آرزو می کنم هر روز ایمانت بر روز قبل فزونتر باشد.آرزو می کنم جای خالی امید را هیچوقت در قلبت احساس نکنی.آرزو می کنم دانایی و هوشیاری توشه همیشگی راهت باشد.آرزو می کنم تلاشهایت ثمر دهد.آرزو می کنم خداوند سعه صدرش را نسیبت کند.آرزو می کنم خوب زندگی کنی.به کمالت برسی و خوب از این دنیا بروی.آنچنان راحت که خودت هم باورت نشود.آرزو می کنم خانه ابدی ات همانجایی باشد که لایق آدم است.
دوستت دارم ، دوست خوبم.
که وجود همه تان مرا دلگرم می کند که دعاهایم مستجاب شده است.
خدایا شکرت
پ.ن: معصومه جون، مرضیه هم می خواست برات پست بذاره.ولی چون کامپیوترش داغون بود، قرار بود پستشو بده به من که وبلاگش رو آپ کنم. ولی احتمالا دیروز تمام وقتشو گذاشته پای کشیدن اون نقاشی و نرسیده که پستی بنویسه.که صد البته کسی منکر ارزش اون کار هنری نیست.
آرزوهای مدیکو کوچولو
پیرو پیشنهاد یکی از بچه های وب که n قرن پیش گفته بود آرزوهای کودکیمان را در وبلاگ بگذاریم، ما هم بالاخره به صرافت این کار افتادیم و تصمیم گرفتیم دست به یکچنین کاری بزنیم.باشد که مقبول افتد.
در ضمن پیشنهاد می کنم همه افرادی که این پست رو می خونن خودشون هم این کار رو انجام بدن چون ابدا خالی از لطف نیست.
1. چون مامانم کارمند بود، من از شش ماهگی مجبور بودم مهدکودک برم.گرچه خود مهد کودک در ذات خودش خیلی خوش می گذشت و نمی تونم انکار کنم که کلی چیز ازش یاد گرفتم، اما اینکه مجبور بودم هر روز ساعت شش صبح از خواب بلند شم کلی برام زور داشت.تازه این مهد کودک تابستون و زمستون نمی شناخت لامصب.یادمه اکثر روزا از مامانم می پرسیدم:”مامان امروز جمعه س؟” بنابراین یکی از آرزوهای من در کودکی این بود که انقدر صبح زود از خواب بلند نشم و هر روز جمعه باشه.
2. با اینکه می دونم کلی تو مهد کودک شیطنت می کردم اما خیلی رو اعصاب بود که این معلم مهد کودک که کلی ازش حساب می بردم انقدر به من بکن و نکن بگه. بنابراین یکی از آرزوهای من این بود که توی مهد کمی آزادتر باشم.
3. این پسرخاله بابام وقتی بچه ای رو می دید دوست داشت هی بندازتش هوا و بعد بگیرتش.من از این کار متنفر بودم چون کلی می ترسیدم.یادمه وقتی می خواست منو بندازه هوا، هی به این پیرهنش چنگ می زدم که منو نندازه .(پسرخاله بابام اندازه بابابزرگم سن داره.)
4. من همیشه عاشق این بودم که برم خونه مادربزرگم.ولی چون هر دفعه که می رفتم به علت خسارات زیادی که برجای می گذاشتم اعم از هر نوع خرابکاری که فکرش رو بکنید، بنده خدا معمولا تا دو سه روز بیشتر نمی تونست منو تحمل کنه و زنگ می زد بابام که بیاد منو ببره.من همیشه آرزو داشتم بیشترخونشون بمونم.(گرچه من کاملا بهش حق می دم)
5. وقتی شش سالم بود بابابزرگم فوت کرد.من دوس نداشتم بمیره.یادمه وقتی که زنده بود و من کوچیکتر بودم، یه روز بهش گفتم:” بابا بزرگ اگه شما بمیری، من قول می دم برات قرآن بخونم.”وقتی اینو شنید داشت تا یه ربع می خندید.عجب نوه خوش قولی بودم واقعا.تا امروز که یادم نیست به قولم عمل کرده باشم.
6. وقتی من اول دوم دبستان بودم، یکی از لذتهای پسرعموم که اون موقع بیست و خورده ای سالش بود، این بود که منو با گوشهام از رو زمین بلند کنه.متوجه هستید؟ یعنی تمام وزن من روی گوشهام می افتاد.مثل بلند کردن یه خرگوش با گوشهاش.همیشه هم این کارو می کرد تا به قول خودش من کمتر شیطنت کنم.من اصلا دوست نداشتم.گرچه بعدش انقدر شوخی می کرد که فراموشم می شد.
7. من همیشه آرزو داشتم بابام بیشتر خونه بمونه.چون هر وقت خونه بود، کلی برای من و خواهرم وقت می ذاشت.یادمه کلی باهامون بازی می کرد.از قایم باشک و خاله بازی بگیر تا کشتی و فوتبال.گاهی ازخودم می پرسم یعنی انقدر که ما از بازی با بابام لذت می بردیم اون هم انقدر لذت می برد که اینجوری حوصله می ذاشت؟
8. وقتی رفتم اول دبستان، اصلا و ابدا نمی دونستم خجالت کشیدن و غریبی کردن یعنی چی.یادمه دوست داشتم کلی دوست تازه پیدا کنم.ولی نمی دونم چرا هیچکس دوست نداشت با من دوست بشه.نه تنها دوست نداشتن که یادمه یکی از همکلاسی هام پشت سر من حرف درآورده بود که این بیماری واگیردار داره.هر کی بره طرفش ازش می گیره و می میره! نه ، فقط داشته باشین اینهمه شانس منو.البته نیمه دوم سال تونستم یه دوستی پیدا کنم که انقدر ماه بود که دوستیمون تا خود پنجم دبستان ادامه پیدا کرد.
9. من همیشه دوست داشتم دخترخالم هیچوقت معلم سوم دبستانم نشه.چون به خاطر اینکه می خواست ثابت کنه که بین شاگرداش فرق نمی ذاره، راه به راه حال منو می گرفت.از تیکه انداختن بگیر تا دو بار اخراج از کلاس.با اینکه کلا آدم خوش قلبیه، اما من هیچوقت دلیل اینهمه تحقیر رو نفهمیدم.گرچه به قول یه بابایی: اینها همه خاطره می شه.که صدالبته شد.
10. من همیشه دوست داشتم بابام منو با خودش ببره محل کارش.آخه کلی اونجا خوش می گذشت.خیلی خوش می گذشت.یادمه یکی از همکارای بابام هر وقت منو می دید می گفت:”بچه ها رو باید کشت.چه با کتک چه با مشت.” وقتی اینو می شنیدم، نه تنها بدم نمی اومد که کلی هم حال می کردم و می خندیدم.
11. من از عنفوان کودکی آرزو داشتم کتابای بابام رو داغون کنم.شوخی کردم.داغون که نه البته.ولی دوست داشتم به روش خودم اون کتابای قطور رو باز کنم و ورق بزنم.من اصولا در داغون کردن شیرازه کتاب استاد بودم.
12. وای امان از این ناظما!ول کن نیستن.من همیشه آرزو داشتم ناظم دبستانم انقدر چغولی منو به دختر خالم نکنه.تا اونم از اونور چغولی منو به مامانم بکنه گرچه اگه چغولیمو هم به مامانم نمی کرد، خودش به تنهایی قادر بود حال منو بگیره. .من اصلا نمی فهمیدم چرا این ناظم ما درک نمی کرد که من نیاز دارم به کمی شیطنت.فقط کمی.من اگه بیام بگم که چقدر سر شیطنت حال منو گرفتن باور نمی کنین.
13. من آرزو داشتم انقدر کیفمو تو مدرسه جا نذارم.یکی از عادتهای من در دبستان که البته تا اول راهنمایی هم ادامه پیدا کرد این بود که یادم می رفت کیفمو با خودم بیارم خونه.البته برعکسش هم صدق می کرد.من گاهی یادم می رفت که کیفمو با خودم ببرم مدرسه.
14. من دوست داشتم بابام هی برام کتاب داستان بخره.(اینو نوشتم که بگم غیر از شیطنت کار دیگه ای هم بلد بودم.)
15. من آرزو داشتم هی از درخت خونه همسایمون بالا برم شاتوت بکنم و بخورم.(حالا بماند که سر این شاتوت کندن ها چقدر لباسام به گند کشیده می شد.
16. یکی از آرزوهای دوران مهدکودکم جا موند، اینجا می گم:من آرزو داشتم حال یکی از این بچه های مهد کودک که هی راه به راه همه مربی های مهد قربون صدقش می رفتن رو بگیرم.که یه بار موقعیتش جور شد.یادم نیست داشت چه کار بدی می کرد که من بهش گفتم :”بابام پلیسه، به بابام می گم ببرتت زندان.” حالا من این وسط خالی بسته بودم که بابام پلیسه چون بابای من پلیس نبوده و نیست و قاعدتا نخواهد بود.اون دختره هم که اینو شنید نامردی نکرد، منو بدجور هل داد.اونقدر بد هول داد که با سررفتم تو شوفاژ.نمی دونین چقدر دردم اومد و گریه کردم.(یه بارم که من خواستم حال یکی رو بگیرم اینطوری شد.)
17. راستی من آرزو داشتم دکتر هم بشم.(زهی خیال باطل)
اینها آرزوهای کودکی ما بود که براتون گفتم.البته این آرزوها تا آخر اول راهنمایی بود که قطعا خیلی بیشتر از اینا باید باشه، منتها من چون حضور ذهن نداشتم فقط انقدرش یادم اومد.بدم نمی آد آرزوهای شما رو هم بخونم.لطفا دست به کار بشید.
..
دلم گرفته از این روزهای تکراری
از این همه تبسم و این خنده های اجباری
دلم به وسعت یک دشت گریه می خواهد
به حال من ای آسمان نمی باری؟
****
امروز بارید.بدجوری هم بارید.نه به حال من که به حال خیلی ها بارید.
امروز فهمیدم چقدر دلم برای پاییز تنگ شده بود و به روی خودم نمی آوردم.
نظرات غیرفعال
مصائب شیرین(2)
دوستانی که تازه رسیدن توجه کنن که باید قسمت اول”مصائب شیرین” رو حتما خونده باشن تا بتونن از قسمت دیم سر در بیارن.
مرسوک(همون مرسی خودمون)
قسمت دیم:
تا اونجا گفتیم که این رفیق ما، در نمایشگاه و در آن بلبشو که به قول حسین آقا کله سفید: dog*صاحبش را نمی شناسد، به شدت با ضایعات مغزی ای که نتیجه مشکل فنی اش بود دست و پنجول نرم می کرد.ما(یعنی من) هم که اصلا و ابدا به او رحم نمی کردیم و تا می توانستیم سر هر موضوع بی ربط و با ربطی جکی می ساختیم و تحویلش می دادیم تا بلکه از فرط خنده به صرافت سرویس بهداشتی بیفتد که زهی خیال باطل، رویمان کم شد.طرف محکم تر از این حرفها بود و ما خبر نداشتیم.بگذریم.
هر چه زمان بیشتر می گذشت، خستگی بیشتر می شد و صد البته پولها کمتر و کمتر.حالا آن وسط مریم(دختر عموی معصومه) هم که وقت گیر آورده بود، با مردم یکی بدو می کرد.یک لحظه از او غافل شدیم دیدیم دارد با یک فروشنده سر اینکه خانم ها موتور سوار می شوند یا نه بحث می کند.آن بدبخت مقابل(می گم بدبخت، چون اصولا خاندان علوی*زبون دارن این هوا.) هم که هیچ مدله کوتاه نمی آمد و می گفت: خانم ها اجازه موتور سواری ندارن.مریم هم گیر داده بود که:نخیر.خودم با چشام دیدم که چندتا خانم داشتن موتور می روندن. البته از طرفی حق با اون مرده بود.خب خدا وکیلی من هم به قاعده این سنی که از خدا گرفتم، تا حالا ندیدم زنی موتور براند.مرده هم که ول کن نبود.سخت پافشاری می کرد تا مریم را قانع کند.(حقش بود یه پرس و جو می کردیم ببینیم طرف فامیلیش چیه؟علویه؟)،تا اینکه بالاخره با سر و صدا و نک و نال دوستان مریم را در حالی که زیر بغلش را گرفته وبه شکل کاملا اجباری بردیمش وگرنه می خواست تا صبح مخ طرف را چرخ بنماید.(معصومه خدایی چه دختر عموی ضایعی داری ها! گرچه تومنی دوزار با خودت توفیر داره ها*).خلاصه اینکه تمام انتشاراتی هایی را که لازم بود برویم رفتیم و گاهی هم جلوی بعضی از انتشاراتی ها عملیات ولو شدن جهت رفع خستگی را به اجرا در میاوردیم.گرچه در آن میان دوست مشکل مغزیمان هم دست از حرکات ژانگولرش بر نمی داشت، تا آنجا که پوستر لوله شده سبا را برداشته و از آن به عنوان دوربین استفاده کرده و مشغول رصد کردن چش و چال مردم و در دیوار شد.اینجا بود که دیگر ما در دل گفتیم:آخه! طفلی جوون مردم. البته خدا را شکر در این لحظه صاحب پوستر(سبا) خودش حضور نداشت.چون معصومه مشغول پختن مخ سبا برای خریدن یه کتاب 15 هزار تومنی بود.که اینجا بین علما اختلاف است که معصومه از چه شگردی برای بستن این معامله استفاده کرده است چون اصولا سبا هر 70 سال یکبار گول می خورد. (که این موضوع البته برمی گرده به همون قضیه زبون و این حرفا)
حالا مرضیه هم که خریدهایش تمام شده بود آن وسط گیر شیش پیچ داده بود که برویم فلان انتشاراتی و بهمان غرفه را هم ببینیم.حالا جالب اینجاست که مرضیه اصولا همیشه با جیب هایش قهر است ها! و عمرا و ابدا قصد هیچ خریدی را ندارد.اما خب …رفتیم دیگر!البته بنده خدا مقادیری ناپرهیزی کرد و بالاخره بعد از 66 سال انتظار راضی شد که کتاب گزارش نویسی جان گری (طفلی نویسندش کچله لابد)را بخرد.
در آخر هم بعد از گرفتن چند عکس راهی ماشین معصومه شدیم.
*
التبه بنده به قاعده یک پاتیل، کلاه گشادی به سرم رفت که با ماشین معصومه راهی خانه شدم چون می توانستم با ماشین های پشت نمایشگاه جلوی درب منزلمان پیاده شوم که چون نمی دانستم ،لقمه را 6 دور، دور سر چرخاندم تا به منزل رسیدم.گرچه مقادیری می ارزید، چون شاهد ….حالا اجازه دهید، می گویم.
بعد از اتمام مراحل بارگیری سوار ماشین معصومه شدیم.معصومه که راه افتاد دنباله حرف و حدیث ها را پی گرفتیم در حالیکه از گرسنگی می توانستیم روکش ماشین معصومه را گاز بزنیم.البته معصومه هم در طی یک عملیات محیر العقول گرسنه اش شده بود(این هم هر 70 سال یکبار اتفاق می افتد) و مشغول خوردن نصفه ساندویچش شد.مرضیه هم طبق معمول معرکه گرفته بود و گفت و گفت و گفت تا…تا…تا… اسمشو….(باباجون چند بار بگم که اسم این بابا رو نیارین.چند بار باید بگم که چپول می شین می افتین یه گوشه می میرین.این بابا پارتیش کلفته.افتاد؟؟؟؟)نمی افتد که!اگر افتاده بود مرضیه خانم کمی تا قسمتی دست از معرکی گیری برمی داشت.خلاصه مرضیه اسم اسمشو نبر را آورد و تیکه ای هم نثار آن والا مقام کرد و معصومه و مرضیه هر دو زدند زیر خنده که یکدفعه….تکه بزرگ ساندویچ در گلوی معصومه گیر کرد و معصومه وسط رانندگی نمی دانست که جان خودش را نجات دهد یا همان طور براند.که همانجا وسط خیابان(یعنی وسط وسط نبود.یه خرده اینورتر) زد روی ترمز که با خیال راحت بمیرد.(جدا داشت خفه می شد.)مرضیه هم که وظیفه انتقال خبر را به عهده گرفته بود و هر دو ثانیه یکبار بلند می گفت:معصومه داره می میره.نه که ما مشکل بینایی داشتیم.نمی دیدیم که دارد می میرد.این بود که مرضیه کمکمان کرد که شرایط را بشناسیم.خلاصه اینکه همه کلی هول کرده بودیم.خود من به پشت معصومه می زدم بلکه فرجی بشود ولی ضربه های من بیشتر نوازش مادرانه بود تا ضربه هایی که بشود یک لقمه را از مری خارج کند.اینجا بود که مریم چندبار خیلی خیلی محکم به پشت معصومه زد و خدا رو شکر مشکل برطرف شد.طفلی معصومه تا چند ثانیه همین طور مات و مبهوت روبرو را نگاه می کرد.دوباره که راه افتادیم یکدفعه دیدیم چیزی شبیه نعره گودزیلا می گوید:خانم در ماشین بازه.که دیدیم، بله.در سمت من به شکل چار تاق باز بود.چون موقعی که خواستم از ماشین پیاده شوم و معصومه را احیا کنم، دوباره به هنگام سوار شدن، یادم رفت در ماشین را ببیندم.(به آلزایمر زودرس اعتقاد داری؟) خلاصه هنوز دو دقیقه نگذشته بود که دوباره فضا به همان شکل سابق برگشت.تا بالاخر رسیدیم به محلی که باید از بچه ها خداحافظی می کردم و از ماشین پیاده می شدم.
این بود قسمت دیم نمایشگاه نامه که به شکل تابلویی بی مزه و مسخره از آب درامد.خودمان سخت به این موضوع واقفیم.
*1- محض رعایت ادب به جای سگ از DOG استفاده شد.
*2- اصولا ما زیاد می شوخیم.مبادا به دل بگیری.
*3- من که گفتم زیاد می شوخم.البته مریم جون شما یه سال بزرگتری، احترامت یه جور دیگه واجبه.
*********************
این شعر از قیصر امین پور رو خیلی دوس دارم.جالب اینجاست که این شعر رو توی اردیبهشت 67 گفته.
درد وآره
دردهای من جامه نیستند
تا ز تن درآورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردها
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه دل است
پس چگونه من
رنگ وبوی غنچه را ز برگ های توبه توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد ورق می زند
شعر تازه مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه از چه حرف می زنم؟
درد حرف نیست
درد نام دیگر من است
من چگونه نام خویش را صدا کنم؟
اردیبهشت 67
********
حالا یه ماجرایی تعریف کنم یه خرده بخندین.
موقعی که من به دنیا اومدم، وقتی که بابام جنسیت منو از پرستار جویا می شن.پرستاره می پرسه:آقا بچه اولتون چی بوده؟
بابام می گن:دختر
پرستاره می گه:آقا من….من ….واقعا شرمندم.واقعا متاسفام….این یکی هم….دختره!
(کم مونده بود بگه گلاب به روتون، روم به دیوار، این یکی هم دختره.)
تا مدتها این ماجرا سوژه خنده بوده!!!
************
گاهی نوشتن درباره مسائلی که فک می کنی خیلی روش اشراف داری کلی سخت تر از نوشتن درباره مسائلیه که چندان شناختی بهش نداری.حالا نوشتن از خودت و روز تولدت هم شاید یکی از همین مسائل باشه.چه حرفها که پشت ذهنم لونه کرده بود و هیچ کدوم روونه کاغذ نشد.بی خیال خیلی از حرفها شدم.فقط به خودم گفتم حواست هست؟ بیست سالت تموم شدا ! حالا انگار حس آدمایی رو دارم که افتادن توی سرازیری زندگی.تا قبل از این چه زوری زدم تا به اینجا برسم و حالا…؟؟!! بار اینهمه تردید…
احساس می کنم بدجوری پیر شدم.انگار که به اندازه همه آدما سن دارم.یعنی هر کس که به بیست سالگی می رسه دچار یه همچین حسایی می شه یا فقط من….
وحشتی که بیشتر از هر چیز منو به فکر میندازه اینه که حالا انگار نیرویی منو به سمت خیل عظیم آدم بزرگهایی روونه می کنه که تنها چیزی که نیستند “آدم بزرگ” است.
دعایم کنید…
تولد بیست سالگیم مبارک!!!!!!