یه گونی کود حیوانی

حرفهای ما هنوز ناتمام…تا نگاه می کنی:وقت رفتن است.

فراموش شدگان

(قطعا نیازی به گفتن نیست که کسی، کسی رو مجبور نمی کنه این پست طولانی رو بخونه.تعارف نکنید. کامنت گذاشتن که زورکی نمی شه.می شه؟)

 

- مرتیکه هیز!

این را می گوید و شروع می کند. برایش مهم نیست من چه کسی هستم.فقط  می خواهد حرف بزند.یه زن 40 ساله است.توی رستوران کار می کند. حاجی بهش اعتماد کرده و اونجا بهش کار داده.« با آبرو دارم زندگی می کنم .اما یارو ول کن نیست.ولی من که اهلش نیستم.یکی از دوستام اهلشه الان روزی 50 هزار تومن درامد داره.» تا می آیم روزی 50 هزار تومن را در 30 روز ضرب کنم امان نمی دهد و جمله هایش را ردیف می کند.«اهل صیغه شدن هم نیستم.یعنی حوصله شو ندارم».جمله اش را تغییر می دهد. « چند ماه پیش صیغه یه بابایی بودم.» هنوز چهره ام از حرفهایش هیچ حالتی نگرفته که براق می شود که« خلاف شرع که نکردم.خودم از سد حسن حکمشو پرسیدم.» نمی دانم سد حسن کیست.مجال نمی دهد که فکر کنم «همش 5،6 ماه بیشتر نبود.» حالا دیگر حالت تدافعی ندارد.لحنش عوض شده« همشون دنبال هوی و هوس خودشونن. روز زن که شد نیومد یه تبریک خشک و خالی بگه. فوری رفت برا زنش و مادرش یه کادو خرید.کشته مرده کادو که نیستم.تبریکش برام مهم بود.» عین گیج و منگها نگاهش می کنم و سرم را به علامت تایید تکان می دهم.« من یه زن تنهام.هیچ کسو ندارم. اما دیگه بسه.هرچی صیغه بودم بسه.»  احمقانه می پرسم: چرا؟ « نمی خوام دیگه! دوس ندارم. برا خودم زندگی می کنم.یه مدت صیغه بودم بسه دیگه.الان نگاه کن این کارتو.» کارت ویزیتی نشانم می دهد. مال یک شرکت مهندسی است.«این منو می خواد. برا همون صیغه.ولی من دیگه اعصابشو ندارم.» بحث را عوض می کند و می رود سراغ کیفش. دیگر مثل چند لحظه پیش عصبانی نیست. ناهارش را درمیاورد و شروع می کند به لقمه گرفتن.تعارف می زند. همیشه ناهارش را بیرون از رستوران می خورد. از کیفش تعریف می کند.اینکه برایش مثل یک خانه متحرک است.همه چیز تویش پیدا می شود.اصرار می کند کیفش را ببینم. از اینکه آدم خیلی تمیز و وسواسی هست می گوید. از اینکه وسایل شخصی اش را تا صابونش را با خودش این طرف و آنطرف می برد.از اینکه از فصد کیف بزرگ خریده تا بتواند همه چیز را داخلش جا دهد. از اینکه کیفش را ارزان خریده.از اینکه…

و هنوز هم برایش مهم نیست بداند من چه کسی هستم و…خیلی تنهاس

یه کیسه گرفته دستش و پول صدقه جمع می کند.می گوید برای کسی جمع می کند که پول ندارند دارو بخرند. ولی مشخص است که پول را برای خودش جمع می کند.برای دخترش. چند سالی می شود که شوهرش فوت کرده.توی  یک اتاق 12 متری زندگی می کنند.پر از سوسک  و کثافت. دخترش بیماری قلبی دارد.اجاره اتاق 8 ماهی بود عقب افتاده بود اما باز با کمک همین پولهای صدقه ای طلبه ش را صاف کرد. اما به قول صاحبخانه ش” این  8 ماه صاف شد.ماههای بعدی چی می شه.اینا که هیچی ندارن.” ننه غریبم بازی بلد نیست.با آبروتر از این حرفهاست.بد جور صورتش را با سیلی سرخ نگه می دارد.آنقدر غرور دارد که نمی گوید پولها را برای خودش جمع می کند. با تمام فقرش آنقدر انسانیت دارد که وقتی می بیند زن کرد مانتو درست و حسابی ندارد که تنش کند، قول می دهد برایش مانتویی دست و پا کند.صدقه جمع می کند اما غروری که در حرکاتش دارد حتی لحظه اجازه نمی دهد که فکرکنی گدایی می کند.

مسافر است.شاید هم نباشد.نمی دانم.دو تا دندان جلو را ندارد.دستهایش کلی زمخت و بزرگند.شرط می بندم یک ده سالی کمتر از آن چیزی باشد که نشان می دهد.کرد است.این را از لهجه اش فهمیدم. در و دیوار را نگاه می کند و مثل خیلی زنها منتظر اشاره ای است تا شروع کند به حرف زدن.دعوای یک پیرزن با زن کناریش بهانه را دستش می دهد تا از زمین و زمان حرف بزند.دعوا که می خوابد پیرزن بساتش را جمع می کند و می رود. با رفتن پیرزن، زن کرد هم شروع می کند:

-         زنیکه دزد بود. دیدی؟ کلی دو هزار تومنی داشت.

-         نه بابا.دو هزارتومنی کجا بود.دویست تومنی بود.

-         ولی دزد بود.قشنگ معلوم بود که دزد بود.

-         نه خانم.پیر بود دیگه، زود از کوره در رفت.

-         زنیکه افغانی دزد.

این را که می گوید بر می گردد تایید من را هم بگیرد.هنوز جواب نگرفته ادامه می دهد:

-         همشون دزدن.

زن کناریش می گوید:

-         راستی همین الان یه ساختمون توی چند تا خیابون بالاتر اومده بود پایین.چند تا کارگر افغانی هم توش بودن.مردن.

-         اِ ؟ کجا گفتی؟ بریم تماشا.

-         تماشای چی چی بری؟ مردنشون تماشا داره؟

-     خوب شد مردن.دلم خنک شد. اینا اومدن حق ما رو بگیرن.ما زیر توپ و خمپاره بودیم، حالا اینا اومدن خوشیشو ببرن.پدر سوخته ها خوب شد مردن.

-         نه خانم! نگو.گناه دارن طفلی ها.

-     نه.دلت نسوزه برا اینا.همه شون دزدن. پدر سوخته های گور به گور شده. حالا چند نفر بودن؟ یعنی همشون مردن؟ هیشکی زنده نموند؟ ای بابا! آخه! طفلیا!…

از تعجب شاخ درمیارم.تا دو دقیقه پیش می گفت خوب شد مردن. حالا اینطوری؟

-         …ولی بازم با همه این حرفا خوب شد مردن.

-          

 

*

*

*

*
*
*
*
*

*
*
*

می آید نزدیک و یکدفعه می پرسد:

-         امروز چیه؟

-     امروز؟(نمی فهمم منظورش چیه.شاید غذا رو می گفت که امروز چیه) آقا ما خودمون هم مال این بیمارستان نیستیم.ما هم بیماریم.نمي دونيم غذا چیه.

-         نه خانم، می گم امروز چه جشنیه؟

-         آهان! مبعثه

-         مبعثه کیه؟

سوال را که می پرسد خنده هجوم می آورد تو صورتم.کلی زحمت می کشم خنده ام را قورت دهم.

-         مبعث پیامبره.

-         آهان! پیامبر اسلام؟

-         بله.

همینطور گیج و منگ راهش را می گیرد و می رود. عجیب بیمارستان دلگیری است اینجا! از در و دیوارش نکیت می بارد.با آن هوای کثیفش.معلوم نیست بوی چیه که توی هوا پیچیده.شبیه بوی گوشت سوخته است. بوی زخم گوشت سوخته!

مدیکو با اشک و آه ناله می گوید:

بچه ها یه خبر بد…من …آخه چطوری بگم؟ چطوری حرفمو بزنم؟ (گریه شدت می گیرد و به هق هق تبدیل می شود.) من…می ترسم با گفتن این حقیقت تمام دوستانم رو از دست بدم.آخه چرا؟ خدا چرا من؟ (هق) با این واقعیت چطوری کنار بیام؟ (هق) . چند روزی هست که این واقعیت بر من نمایان شده و این قلب من طاقتش رو نداره.(هق)

من…من…اسکیزوفرنی دارم!

چند روز پیش داشتم با دوستم حرف می زدم که بحث رسید به اخراج یکی از دوستانش از جایی که توش درس می خونه.ازش پرسیدم چرا اخراجش کردن؟گفت:«چون فهمیدن اسکیزوفرنی داره.»موضوع برام جالب شد.پرسیدم چطوری فهمیدن؟ که گفت:« حركات عجيبي می کرد.مثلا سر کلاس می خندید.یا یه بار که استاد مانتوی نو خریده بود بهش گفت استاد تیپ زدین.مانتوتون مبارک.یا مثلا سر کلاس صحبت می کرد.» اینا رو که شنیدم اول یه لحظه جا خوردم.خلاصه اینکه ما هم…بله!

اگه اینجا کسی فهمید اسکیزوفرنی داره سریعا خودشو معرفی کنی چون قراره یه مینی بوس بگیریم ملت رو جمع کنه بریم امین آباد.

راستی! می خواستم اسم این وبلاگ رو بذارم منآباد.اما خب نظرم عوض شد.من چند وقته احساس می کنم خیلی دلبسته همین اسم الانش شدم.(هه هه هه!خنده داره؟)

چند روز پیش برای اولین بار خجالت کشیدم وقتی اسم وبلاگم رو گفتم.فکرش رو بکنید بین یه جمع 6، 7 نفری نشسته باشی بعد با همشون هم کلی رودربایستی داشته باشی اونوقت وقتی تازه فقط اسم یه کوپه سوسک رو می شنون کلی سربه سرت بذارن و هر کی هر چی خواست بگه( البته می دونم شوخی بوده) اونوقت چه حسی داری؟ خب شد وقتی اصرار کردن عنوان وبلاگ رو بگم زیر بار نرفتم.وگرنه خوراک دوماه خندشون فراهم بود واقعا!

********************************************************************************

یه سوال:

چرا ما انقدر خودخواهیم؟ چرا کسانی که مثل ما هستن عادین و کسانی که با ما فرق دارن به میزان این فرقشون غیرعادین؟

چرا ما انقدر خودخواهیم که میزان عادی یا غیرعادی بودن افراد رو خودمون می دونیم؟( این دوتای آخری اتفاقی پشت سر هم ردیف شد.منظوری نداشتم.لطفا سوال رو مستقل ببینید!

(عجب پست کوتاهی شد واقعا! ما این مزدور رو هی منع کردیم به سرمون اومد.)

 

 

 

 

 

تولد یه سالی نه مبارک!

این وبلاگ همین دو روز پیش یه ساله شد.

گرچه این وبلاگ که نه!عمر وبلاگ نویسی من یه ساله شد.حالا واقعا چه فرقی می کنه؟ این یا اون؟ اصولا دلم می خواست کلی برای این روز پرچونگی کنم.اما …اما این روز در سایۀ این امتحانات پشت سر هم به کلی گم شد.

******************

“من اگه نخوام آدم بشم کی رو باید ببینم؟”

این جمله مال من نیست.اما تاثیر عمیقی رو من گذاشته. اگر قرار باشه دوتا امتحان فشرده و سنگین حول مباحث اخلاقی و انسان زیستی و آدم بودن و آدمیت داشته باشی، طوری که انقدر پیچیده باشه که وقتی می خونی انگارکنی که اصلا نخوندی و برای هرکدوم یه دور کامل تمام مقدساتت رو محض اینکه نمره خوبی بگیری زیر و رو کنی، اونوقت شاید تو هم به این نتیجه برسی که اگه نخوای آدم بشی باید کی رو ببینی؟

******************

دلم برا یه تابستون واقعی تنگ شده.دلم می خواست زودتر آپ می کردم اما خب….ملتفتید که! امتحان دارم.

******************

خرخون اقتدارگرا:

نه، واقعا ارزش داره؟ آدم به خاطر دو قرون نمره آویزون یقه این استاد و کت اون استاد باشه؟ واقعا ارزش داره؟ این چند روز یه عده به شدت رو اعصاب بودن.( تو رو خدا تو که اومدی تو وبلاگم فک نکن دارم درباره تو حرف می زنم.کلا که حرکاتت گاهی می ره رو اعصاب اما ابن فقط برای تو نیست.می دونم که می دونی چی می گم).نظریه خرخون اقتدارگرا می گه: خرخون اقتدارگرا به نیت فهم درست و نمره کامل درس می خونه اما اگه این وسط نمرش چه 20 بشه چه 10 براش توفیر نداره.چون در واقع به هدفش رسیده.

*****************

مشخصه که من حسابی الان یه چیزیم می شه.نه؟

اولین و آخرین بهانه خردادی

فاعدتا این پست هم از اون پستاییه که فقط برای یه عده معدودی خوندنیه.هیچ اصراری بر خودن و کامنت گذاشتن نیست.دوست داشتی بخون، اگر نه، تا همین جا هم که اومدی، کلی خوشحالم کردی.

 

دلت می خواهد از کجا شروع کنم؟ از اولین بار که دیدمت؟ از اینکه چقدر صدای قدمهایت محکم بود؟ یا اینکه چقدر چهره ات برایم آشنا بود؟ یا اینکه اصلا جلوتر بیایم و از نحوه آشنایی و گروه شدنمان بنویسم؟ اینکه چقدر به کلاسهای مزخرف استاد سعیدی مدیونبم.اینکه چقدر ساده و راحت اولین بار، 5 نفری کنار هم نشستیم؟ یا اینکه انقدر گفته ایم و شنیده ایم که همه اش را از بر شدی؟ می خواهی برایت از چه بنویسم؟ از اینکه آن اوایل چقدر دور بودیم.دور دور، به قاعده دو دنیا؟ اینکه کلاهمان، کمی، فقط کمی توی هم نمی رفت.که شاید بیشتر از کمی بود.آنقدر که یکبار گفتم:” معصومه، زندگیت شبیه مکعب مستطیل است.کره باش.” که تو گفته بودی :” بگذار ستونها سرجایشان باشد، تو سقف را دایره ای بساز.” که خدا می داند هیچوقت قاعده و اصولت قلقلکم نداد.که شاید قصه ما، قصه نزدیک شدن دو دنیا بود. دو دنیایی که ریشه هایشان در یک خاک بود. اصلا حالا چه فرقی می کند.بگذار بگذرم از همه این حرفها که من هزار بار گفته ام و تو هزار بار شنیده ای.

دلم می خواهد نقبی بزنم به همه حرفهای خودت.برایم گفته بودی، همین طور ساده و بی مقدمه، مهم شدم، مهم ماندم و مهم هستم. و حالا، معصومه عزیز، من می خواهم برایت بگویم که چقدر ساده و بی مقدمه، مهم شدی، مهم ماندی و مهم هستی.که چقدر بی بهانه، اینطور هزارتوی قلبم را مالک شدی.که چقدر جملاتت آرامش می دهد.که چقدرنگرانیهایت را دوست دارم.که چقدر دلم برای سوزن سوزن منگنه ات تنگ شده است.

از همه این حرفها که بگذرم دلم می خواهد من هم بزرگترین عیبت را رو نمایی کنم.بزرگترین عیب تو که معصومه سادات علوی نکو هستی این است که زیادی غمخواری.که چه کسی گفته تو باید غمخوار همه باشی. که چقدر می خواهی سر این غمخواری از خودت و اعصابت مایه بگذاری. که چرا هرکس غم و مشکلی دارد به تو زنگ می زند.که چرا اصلا یادت برود خیلی چیزهای درباره خودت که باید یادت باشد. که معصومه ….چه بگویم که تو باز هم کار خودت را می کنی.

امروز که 23 خرداد است، روز تولد توست.

تولدت را از ته ته دلم تبریک می گویم.

بگذار من هم برایت آرزو بکنم.آرزو می کنم خداوند بزرگترین هدیه اش را که به بهترین بندگانش می دهد به تو تقدیم کند.آرزو می کنم هر روز ایمانت بر روز قبل فزونتر باشد.آرزو می کنم جای خالی امید را هیچوقت در قلبت احساس نکنی.آرزو می کنم دانایی و هوشیاری توشه همیشگی راهت باشد.آرزو می کنم تلاشهایت ثمر دهد.آرزو می کنم خداوند سعه صدرش را نسیبت کند.آرزو می کنم خوب زندگی کنی.به کمالت برسی  و خوب از این دنیا بروی.آنچنان راحت که خودت هم باورت نشود.آرزو می کنم خانه ابدی ات همانجایی باشد که لایق آدم است.

دوستت دارم ، دوست خوبم.

که وجود همه تان مرا دلگرم می کند که دعاهایم مستجاب شده است.

خدایا شکرت

پ.ن: معصومه جون، مرضیه هم می خواست برات پست بذاره.ولی چون کامپیوترش داغون بود، قرار بود پستشو بده به من که  وبلاگش رو آپ کنم. ولی احتمالا دیروز تمام وقتشو گذاشته پای کشیدن اون نقاشی و نرسیده که پستی بنویسه.که صد البته کسی منکر ارزش اون کار هنری نیست.

 

آرزوهای مدیکو کوچولو

پیرو پیشنهاد یکی از بچه های وب که n قرن پیش گفته بود آرزوهای کودکیمان را در وبلاگ بگذاریم، ما هم بالاخره به صرافت این کار افتادیم و تصمیم گرفتیم دست به یکچنین کاری بزنیم.باشد که مقبول افتد.

در ضمن پیشنهاد می کنم همه افرادی که این پست رو می خونن خودشون هم این کار رو انجام بدن چون ابدا خالی از لطف نیست.

1.      چون مامانم کارمند بود، من از شش ماهگی مجبور بودم مهدکودک برم.گرچه خود مهد کودک در ذات خودش خیلی خوش می گذشت و نمی تونم انکار کنم که کلی چیز ازش یاد گرفتم، اما اینکه مجبور بودم هر روز ساعت شش صبح از خواب بلند شم کلی برام زور داشت.تازه این مهد کودک تابستون و زمستون نمی شناخت لامصب.یادمه اکثر روزا از مامانم می پرسیدم:”مامان امروز جمعه س؟” بنابراین یکی از آرزوهای من در کودکی این بود که انقدر صبح زود از خواب بلند نشم و هر روز جمعه باشه.

2.       با اینکه می دونم کلی تو مهد کودک شیطنت می کردم اما خیلی رو اعصاب بود که این معلم مهد کودک که کلی ازش حساب می بردم انقدر به من بکن و نکن بگه. بنابراین یکی از آرزوهای من این بود که توی مهد کمی آزادتر باشم.

3.      این پسرخاله بابام وقتی بچه ای رو می دید دوست داشت هی بندازتش هوا و بعد بگیرتش.من از این کار متنفر بودم چون کلی می ترسیدم.یادمه وقتی می خواست منو بندازه هوا، هی به این پیرهنش چنگ می زدم که منو نندازه .(پسرخاله بابام اندازه بابابزرگم سن داره.)

4.      من همیشه عاشق این بودم که برم خونه مادربزرگم.ولی چون هر دفعه که می رفتم به علت خسارات زیادی که برجای می گذاشتم اعم از هر نوع خرابکاری که فکرش رو بکنید، بنده خدا معمولا تا دو سه روز بیشتر نمی تونست منو تحمل کنه و زنگ می زد بابام که بیاد منو ببره.من همیشه آرزو داشتم بیشترخونشون بمونم.(گرچه من کاملا بهش حق می دم)

5.      وقتی شش سالم بود بابابزرگم فوت کرد.من دوس نداشتم بمیره.یادمه وقتی که زنده بود و من کوچیکتر بودم، یه روز بهش گفتم:” بابا بزرگ اگه شما بمیری، من قول می دم برات قرآن بخونم.”وقتی اینو شنید داشت تا یه ربع می خندید.عجب نوه خوش قولی بودم واقعا.تا امروز که یادم نیست به قولم عمل کرده باشم.

6.      وقتی من اول دوم دبستان بودم، یکی از لذتهای پسرعموم که اون موقع بیست و خورده ای سالش بود، این بود که منو با گوشهام از رو زمین بلند کنه.متوجه هستید؟ یعنی تمام وزن من روی گوشهام می افتاد.مثل بلند کردن یه خرگوش با گوشهاش.همیشه هم این کارو می کرد تا به قول خودش من کمتر شیطنت کنم.من اصلا دوست نداشتم.گرچه بعدش انقدر شوخی می کرد که فراموشم می شد.

7.      من همیشه آرزو داشتم بابام بیشتر خونه بمونه.چون هر وقت خونه بود، کلی برای من و خواهرم وقت می ذاشت.یادمه کلی باهامون بازی می کرد.از قایم باشک و خاله بازی بگیر تا کشتی و فوتبال.گاهی ازخودم می پرسم یعنی انقدر که ما از بازی با بابام لذت می بردیم اون هم انقدر لذت می برد که اینجوری حوصله می ذاشت؟

8.      وقتی رفتم اول دبستان، اصلا و ابدا نمی دونستم خجالت کشیدن و غریبی کردن یعنی چی.یادمه دوست داشتم کلی دوست تازه پیدا کنم.ولی نمی دونم چرا هیچکس دوست نداشت با من دوست بشه.نه تنها دوست نداشتن که یادمه یکی از همکلاسی هام پشت سر من حرف درآورده بود که این بیماری واگیردار داره.هر کی بره طرفش ازش می گیره و می میره!  نه ، فقط داشته باشین اینهمه شانس منو.البته نیمه دوم سال تونستم یه دوستی پیدا کنم که انقدر ماه بود که دوستیمون تا خود پنجم دبستان ادامه پیدا کرد.

9.      من همیشه دوست داشتم دخترخالم هیچوقت معلم سوم دبستانم نشه.چون به خاطر اینکه می خواست ثابت کنه که بین شاگرداش فرق نمی ذاره، راه به راه حال منو می گرفت.از تیکه انداختن بگیر تا دو بار اخراج از کلاس.با اینکه کلا آدم خوش قلبیه، اما من هیچوقت دلیل اینهمه تحقیر رو نفهمیدم.گرچه به قول یه بابایی: اینها همه خاطره می شه.که صدالبته شد.

10.  من همیشه دوست داشتم بابام منو با خودش ببره محل کارش.آخه کلی اونجا خوش می گذشت.خیلی خوش می گذشت.یادمه یکی از همکارای بابام هر وقت منو می دید می گفت:”بچه ها رو باید کشت.چه با کتک چه با مشت.” وقتی اینو می شنیدم، نه تنها بدم نمی اومد که کلی هم حال می کردم و می خندیدم.

11.  من از عنفوان کودکی آرزو داشتم کتابای بابام رو داغون کنم.شوخی کردم.داغون که نه البته.ولی دوست داشتم به روش خودم اون کتابای قطور رو باز کنم و ورق بزنم.من اصولا در داغون کردن شیرازه کتاب استاد بودم.

12.  وای امان از این ناظما!ول کن نیستن.من همیشه آرزو داشتم ناظم دبستانم انقدر چغولی منو به دختر خالم نکنه.تا اونم از اونور چغولی منو به مامانم بکنه گرچه اگه چغولیمو هم به مامانم نمی کرد، خودش به تنهایی قادر بود حال منو بگیره. .من اصلا نمی فهمیدم چرا این ناظم ما درک نمی کرد که من نیاز دارم به کمی شیطنت.فقط کمی.من اگه بیام بگم که چقدر سر شیطنت حال منو گرفتن باور نمی کنین.

13.  من آرزو داشتم انقدر کیفمو تو مدرسه جا نذارم.یکی از عادتهای من در دبستان که البته تا اول راهنمایی هم ادامه پیدا کرد این بود که یادم می رفت کیفمو با خودم بیارم خونه.البته برعکسش هم صدق می کرد.من گاهی یادم می رفت که کیفمو با خودم ببرم مدرسه.

14.  من دوست داشتم بابام هی برام کتاب داستان بخره.(اینو نوشتم که بگم غیر از شیطنت کار دیگه ای هم بلد بودم.)

15.  من آرزو داشتم هی از درخت خونه همسایمون بالا برم شاتوت بکنم و بخورم.(حالا بماند که سر این شاتوت کندن ها چقدر لباسام به گند کشیده می شد.

16.  یکی از آرزوهای دوران مهدکودکم جا موند، اینجا می گم:من آرزو داشتم حال یکی از این بچه های مهد کودک که هی راه به راه همه مربی های مهد قربون صدقش می رفتن رو بگیرم.که یه بار موقعیتش جور شد.یادم نیست داشت چه کار بدی می کرد که من بهش گفتم :”بابام پلیسه، به بابام می گم ببرتت زندان.” حالا من این وسط خالی بسته بودم که بابام پلیسه چون بابای من پلیس نبوده و نیست و قاعدتا نخواهد بود.اون دختره هم که اینو شنید نامردی نکرد، منو بدجور هل داد.اونقدر بد هول داد که با سررفتم تو شوفاژ.نمی دونین چقدر دردم اومد و گریه کردم.(یه بارم که من خواستم حال یکی رو بگیرم اینطوری شد.)

17.  راستی من آرزو داشتم دکتر هم بشم.(زهی خیال باطل)

 

 

اینها آرزوهای کودکی ما بود که براتون گفتم.البته این آرزوها تا آخر اول راهنمایی بود که قطعا خیلی بیشتر از اینا باید باشه، منتها من چون حضور ذهن نداشتم فقط انقدرش یادم اومد.بدم نمی آد آرزوهای شما رو هم بخونم.لطفا دست به کار بشید.

 

..

دلم گرفته از این روزهای تکراری

 از این همه تبسم و این خنده های اجباری

 دلم به وسعت یک دشت گریه می خواهد

 به حال من ای آسمان نمی باری؟

****

امروز بارید.بدجوری هم بارید.نه به حال من که به حال خیلی ها بارید.

امروز فهمیدم چقدر دلم برای پاییز تنگ شده بود و به روی خودم نمی آوردم.

مصائب شیرین(2)

دوستانی که تازه رسیدن توجه کنن که باید قسمت اول”مصائب شیرین” رو حتما خونده باشن تا بتونن از قسمت دیم سر در بیارن.

مرسوک(همون مرسی خودمون)

قسمت دیم:

 تا اونجا گفتیم که این رفیق ما، در نمایشگاه و در آن بلبشو که به قول حسین آقا کله سفید: dog*صاحبش را نمی شناسد، به شدت با ضایعات مغزی ای که نتیجه مشکل فنی اش بود دست و پنجول نرم می کرد.ما(یعنی من) هم که اصلا و ابدا به او رحم نمی کردیم و تا می توانستیم سر هر موضوع بی ربط و با ربطی جکی می ساختیم و تحویلش می دادیم تا بلکه از فرط خنده به صرافت سرویس بهداشتی بیفتد که زهی خیال باطل، رویمان کم شد.طرف محکم تر از این حرفها بود و ما خبر نداشتیم.بگذریم.

هر چه زمان بیشتر می گذشت، خستگی بیشتر می شد و صد البته پولها کمتر و کمتر.حالا آن وسط مریم(دختر عموی معصومه) هم که وقت گیر آورده بود، با مردم یکی بدو می کرد.یک لحظه از او غافل شدیم دیدیم دارد با یک فروشنده سر اینکه خانم ها موتور سوار می شوند یا نه بحث می کند.آن بدبخت مقابل(می گم بدبخت، چون اصولا خاندان علوی*زبون دارن این هوا.) هم که هیچ مدله کوتاه نمی آمد و می گفت: خانم ها اجازه موتور سواری ندارن.مریم هم گیر داده بود که:نخیر.خودم با چشام دیدم که چندتا خانم داشتن موتور می روندن. البته از طرفی حق با اون مرده بود.خب خدا وکیلی من هم به قاعده این سنی که از خدا گرفتم، تا حالا ندیدم زنی موتور براند.مرده هم که ول کن نبود.سخت پافشاری می کرد تا مریم را قانع کند.(حقش بود یه پرس و جو می کردیم ببینیم طرف فامیلیش چیه؟علویه؟)،تا اینکه بالاخره با سر و صدا و نک و نال دوستان مریم را در حالی که زیر بغلش را گرفته وبه شکل کاملا اجباری بردیمش وگرنه می خواست تا صبح مخ طرف را چرخ بنماید.(معصومه خدایی چه دختر عموی ضایعی داری ها! گرچه تومنی دوزار با خودت توفیر داره ها*).خلاصه اینکه تمام انتشاراتی هایی را که لازم بود برویم رفتیم و گاهی هم جلوی بعضی از انتشاراتی ها عملیات ولو شدن جهت رفع خستگی را به اجرا در میاوردیم.گرچه در آن میان دوست مشکل مغزیمان هم دست از حرکات ژانگولرش بر نمی داشت، تا آنجا که پوستر لوله شده سبا را برداشته و از آن به عنوان دوربین استفاده کرده و مشغول رصد کردن چش و چال مردم و در دیوار شد.اینجا بود که دیگر ما در دل گفتیم:آخه! طفلی جوون مردم.  البته خدا را شکر در این لحظه صاحب پوستر(سبا) خودش حضور نداشت.چون معصومه مشغول پختن مخ سبا برای خریدن یه کتاب 15 هزار تومنی بود.که اینجا بین علما اختلاف است که معصومه از چه شگردی برای بستن این معامله استفاده کرده است چون اصولا سبا هر 70 سال یکبار گول می خورد. (که این موضوع البته برمی گرده به همون قضیه زبون و این حرفا)

حالا مرضیه هم که خریدهایش تمام شده بود آن وسط گیر شیش پیچ داده بود که برویم فلان انتشاراتی و بهمان غرفه را هم ببینیم.حالا جالب اینجاست که مرضیه  اصولا همیشه با جیب هایش قهر است ها! و عمرا و ابدا قصد هیچ خریدی را ندارد.اما خب …رفتیم دیگر!البته بنده خدا مقادیری ناپرهیزی کرد و بالاخره بعد از 66 سال انتظار راضی شد که کتاب گزارش نویسی جان گری (طفلی نویسندش کچله لابد)را بخرد.

در آخر هم بعد از گرفتن چند عکس راهی ماشین معصومه شدیم.

*

التبه بنده به قاعده یک پاتیل، کلاه گشادی به سرم رفت که با ماشین معصومه راهی خانه شدم چون می توانستم با ماشین های پشت نمایشگاه جلوی درب منزلمان پیاده شوم که چون نمی دانستم ،لقمه را 6 دور، دور سر چرخاندم تا به منزل رسیدم.گرچه مقادیری می ارزید، چون شاهد ….حالا اجازه دهید، می گویم.

بعد از اتمام مراحل بارگیری سوار ماشین معصومه شدیم.معصومه که راه افتاد دنباله حرف و حدیث ها را پی گرفتیم  در حالیکه از گرسنگی می توانستیم روکش ماشین معصومه را گاز بزنیم.البته معصومه هم در طی یک عملیات محیر العقول گرسنه اش شده بود(این هم هر 70 سال یکبار اتفاق می افتد) و مشغول خوردن نصفه ساندویچش شد.مرضیه هم طبق معمول معرکه گرفته بود و گفت و گفت و گفت تا…تا…تا… اسمشو….(باباجون چند بار بگم که اسم این بابا رو نیارین.چند بار باید بگم که چپول می شین می افتین یه گوشه می میرین.این بابا پارتیش کلفته.افتاد؟؟؟؟)نمی افتد که!اگر افتاده بود مرضیه خانم کمی تا قسمتی دست از معرکی گیری برمی داشت.خلاصه مرضیه اسم اسمشو نبر را آورد و تیکه ای هم نثار آن والا مقام کرد و معصومه و مرضیه هر دو زدند زیر خنده که یکدفعه….تکه بزرگ ساندویچ در گلوی معصومه گیر کرد و معصومه وسط رانندگی نمی  دانست که جان خودش را نجات دهد یا همان طور براند.که همانجا وسط خیابان(یعنی وسط  وسط نبود.یه خرده اینورتر) زد روی ترمز که با خیال راحت بمیرد.(جدا داشت خفه می شد.)مرضیه هم که وظیفه انتقال خبر را به عهده گرفته بود و هر دو ثانیه یکبار بلند می گفت:معصومه داره می میره.نه که ما مشکل بینایی داشتیم.نمی دیدیم که دارد می میرد.این بود که مرضیه کمکمان کرد که شرایط را بشناسیم.خلاصه اینکه همه کلی هول کرده بودیم.خود من به پشت معصومه می زدم بلکه فرجی بشود ولی ضربه های من بیشتر نوازش مادرانه بود تا ضربه هایی که بشود یک لقمه را از مری خارج کند.اینجا بود که مریم چندبار خیلی خیلی محکم به پشت معصومه زد و خدا رو شکر مشکل برطرف شد.طفلی معصومه تا چند ثانیه همین طور مات و مبهوت روبرو را نگاه می کرد.دوباره که راه افتادیم یکدفعه دیدیم چیزی شبیه نعره گودزیلا می گوید:خانم در ماشین بازه.که دیدیم، بله.در سمت من به شکل چار تاق باز بود.چون موقعی که خواستم از ماشین پیاده  شوم و معصومه را احیا کنم، دوباره به هنگام سوار شدن،  یادم رفت در ماشین را ببیندم.(به آلزایمر زودرس اعتقاد داری؟) خلاصه هنوز دو دقیقه نگذشته بود که دوباره فضا به همان شکل سابق برگشت.تا بالاخر رسیدیم به محلی که باید از بچه ها خداحافظی می کردم و از ماشین پیاده می شدم.

این بود قسمت دیم نمایشگاه نامه  که به شکل تابلویی بی مزه و مسخره از آب درامد.خودمان سخت به این موضوع واقفیم.

 

 

 

*1- محض رعایت ادب به جای سگ از DOG استفاده شد.

*2- اصولا ما زیاد می شوخیم.مبادا به دل بگیری.

*3- من که گفتم زیاد می شوخم.البته مریم جون شما یه سال بزرگتری، احترامت یه جور دیگه واجبه.

 *********************                        

این شعر از قیصر امین پور رو خیلی دوس دارم.جالب اینجاست که این شعر رو توی اردیبهشت 67 گفته.

 درد وآره

دردهای من جامه نیستند

تا ز تن درآورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان برآورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نام هایشان

جلد کهنه شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردها

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه دل است

پس چگونه من

رنگ وبوی غنچه را ز برگ های توبه توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد ورق می زند

شعر تازه مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه از چه حرف می زنم؟

درد حرف نیست

درد نام دیگر من است

من چگونه نام خویش را صدا کنم؟

 

 

اردیبهشت 67

********

حالا یه ماجرایی تعریف کنم یه خرده بخندین.

موقعی که من به دنیا اومدم، وقتی که بابام جنسیت منو از پرستار جویا می شن.پرستاره می پرسه:آقا بچه اولتون چی بوده؟

بابام می گن:دختر

پرستاره می گه:آقا من….من ….واقعا شرمندم.واقعا متاسفام….این یکی هم….دختره!

(کم مونده بود بگه گلاب به روتون، روم به دیوار، این یکی هم دختره.)

تا مدتها این ماجرا سوژه خنده بوده!!!

************

گاهی نوشتن درباره مسائلی که فک می کنی خیلی روش اشراف داری کلی سخت تر از نوشتن درباره مسائلیه که  چندان شناختی بهش نداری.حالا نوشتن از خودت و روز تولدت هم شاید یکی از همین مسائل باشه.چه حرفها که پشت ذهنم لونه کرده بود و هیچ کدوم روونه کاغذ نشد.بی خیال خیلی از حرفها شدم.فقط به خودم گفتم حواست هست؟ بیست سالت تموم شدا ! حالا انگار حس آدمایی رو دارم که افتادن توی سرازیری زندگی.تا قبل از این چه زوری زدم تا به اینجا برسم و حالا…؟؟!! بار اینهمه تردید…

احساس می کنم بدجوری پیر شدم.انگار که به اندازه همه آدما سن دارم.یعنی هر کس که به بیست سالگی می رسه دچار یه همچین حسایی می شه یا فقط من….

وحشتی که بیشتر از هر چیز منو به فکر میندازه اینه که حالا انگار نیرویی منو به سمت خیل عظیم آدم بزرگهایی روونه می کنه که تنها چیزی که نیستند “آدم بزرگ” است.

دعایم کنید…

تولد بیست سالگیم مبارک!!!!!!

 

 

 

 

مصائب شیرین!

نمایشگاه….نمایشگاه….اصلا نفهمیدم چطور شد که قرار و مدارها گذاشته شد.فقط یادم است که از آنطرف سال معصومه توی گوشمان می خواند که پول و پله هایتان را در تاغارهایتان نریزید، جمع کنید تا بلکه بشود 2، 3 کتابی خرید.ما(یعنی من)هم که اصولا 2،3 کتاب را اصلا و ابدا در شان و منزلتمان نمی دانستیم، قران به قران، این پول های کارگریمان را تحویل معصومه بانک می دادیم که اگر نشود 40، 50 کتاب خرید، حداقل 30 تا کتاب را که بشود خرید.اصولا ما با هرچه که فله تر باشد، بیشتر صفا می کنیم.نمونه اش همین اسم وبلاگمان است:«یه گونی….(گلاب به رویتان)کود حیوانی».این یه گونی کلی حکمت داردها!.خلاصه اینکه، آره، اینجوریاس.فقط داشته باشید وجه شبه بین کتاب و کود حیوانی را.

*

وارد محوطه نمایشگاه که شدیم بعد از اینکه مقادیری مثل چوب خشک درو دیوار را الکی نگاه کردیم و به سر و شکل هم(محض تفنن) خندیدیم.بالاخره مریم(دختر عموی معصومه) آمد و گروه تکمیل شد.حالا انگاری همه چیز برای یک جوریدن جانانه آماده بود.همین که وارد شبستان شدیم، معصومه گفت:”می گم من که تا راهروی 12 را قبلا دیدم.می خواین از راهروی 13 شروع کنیم.هوم؟ نظرتون چیه؟” قاعدتا این جمله یک معنی بیشتر ندارد و آن اینکه:”من تا راهروی 12 رو دیدم.الانم می خوام از راهروی 13 شروع کنم.شماهام باس بگید چشم و دنبال من راه بیفتید.و گرنه علاوه بر اینکه اینجا ریز ریز کشونتون می کنم، برگشتنی هم ماشین بی ماشین.نمی رسونمتون! افتاد؟”اینجور مکالمات اصولا می افتد.یعنی اگر هم خدای نکرده نخواهد بیفتد، مگر ما می گذاریم؟ اصلا مگر دست خودش است؟نه، شما باشید.قصه فصه ماشین باشد، آنوقت حتی اگر راضی به ریز ریز شدن هم باشید، بی ماشینی را اصلا!آنهم با اینهمه کتاب که قصد خریدنش را دارید، که چقدر دلت می سوزد که حالا اگر ماشین نه، کاش حداقل یک قاطر از خودت داشتی.خلاصه اینطور شد که همگی متفق القول( متفق المجبور) راهی راهروی سیزدهم شدیم.کتاب به کتاب، غرفه به غرفه، راهر و به راهرو.مکث های کوتاه و طولانی، سنگین شدن دستهایمان، همه اش…انگاری می گفتند که دارد اتفاقاتی می افتد.هر چه این وسط خسته تر می شدیم(من که خودم از خستگی جون می دادم.)، شوخی ها و خنده ها چند برابر می شد.به هر چیز بی ربط و با ربطی می خندیدیم.از نام کتاب ها بگیر تا….تا….به خودمان که حالا در راسته دراز دستان  بودیم.این کش آمدن دست ها هم به خاطر سنگینی کتاب هایی یود که که حمل می کردیم.

وقتی که دیدم زینب و مرضیه و مریم وسط یکی از راهروها نشسته و سرهایشان را به هم چسبانده اند و از سبا می خواهند که عکسشان را بگیرد، تازه فهمیدم که بین خستگی و شنگولیزم همبستگی مثبت وجود دارد.چقدر معصومه آن وسط حرص خورد که:” پاشید.زشته!”ولی دست آخر خودش هم از رو رفت و طوری پشت سر بقیه ایستاد که در کادر عکس باشد.

بعد از نمار، یک گوشه ای را پیدا کردیم تا مثلا یک نیمچه نهاری بخوریم.ساندویچ که چه عرض کنم، انگاری کالباس ها را لای کارتن پیچیده اند، از بس که نان ساندویچ بیات بود و یادشان رفته بود خمیر داخلش را بگیرند.همین طور که مشغول سق زدن کارتن ها شدیم، در کنارش مقادیری هم بحث فلسفی ازدواج موقت با چاشنی جمیع بی شوهرها را دنبال کردیم.این بحث به قدری شیرین بود که همه اطرافیان توجه شان به سمت این گفتمان جلب شده بود.اصلا اگر این بحث بیشتر ادامه پیدا می کرد، من می رفتم روی یک عدد صندلی و بلند بلند به بحث ادامه می دادم که این بندگان خدا(منظورم به مردم است) انقدر برای استراق سمع به زحمت نیفتند. بعد از ناهار جستجو را از سر گرفتیم در حالی که زینب کتاب هایش را خریده بود و می خواست برود.

چند لحظه ای که گذشت یکی از دوستان اعتراف کرد که دچار مشکل فنی شده است.هر چه به او می گفتیم که خواهر من، سرویس بهداشتی همین بغل است.تو برو ما این کتاب هایت را نگه می داریم.(البته ما همچین خبطی نمی کردیم که کتاب هایش را نگه داریم،چون خودمان کلی کتاب داشتیم. منتها برای ایجاد انگیزه مجبور به گفتن این دروغ شدیم.)هرچه ما می گفتیم طرف قبول نمی کرد.دست آخرهم که شرایط حیاتی شده بود باز هم بر سر حرف خودش ماند و برای مجاب ما می گفت که:”ایرانی می تواند.” در همین گیر و دار بود که من کشف دیگر کردم و آن اینکه مشکل فنی ارتباط مستقیمی با سلامت عقل دارد.چون هر چه می گذشت رفتارهای این دوست ما عجیب تر می شد.تا آنجایی که اصلا با آدم صبح زمین تا آسمان تفاوت داشت.البته خودش هم این تغییر رفتار را قبول داشت و می خواست همه چیز را گردن معصومه بیندازد و می گفت:”من ملک بودم و فردوس برین جایم بود، معصومه آورد در این دیر خرابابادم.”

من هنوز هم فکری هستم که این موضوع چه ارتباطی با معصومه داشت.طفلی معصومه!

این داستان ادامه دارد.(الان  این دوست ما همین جور مشغول سرو کله زدن ما مشکل فنی اش است تا ما برگردیم.)

 

ببین من واقعا دیرم شده.تا همین جا رو هم رو حساب قول قرار و ترسیدن از بیات شدن موضوع نوشتم.می دونمم که اونی که می خواستم از آب درنیومده.ولی…خب…بر من ببخش.باور کن دیرم شده.

 **************************************************************

داستانک:دروغ عاشقانه

عروس جوانی قبل اینکه پا به خانه شوهر بگذارد، آبله سختی گرفت و مدت ها بیمار شد.

مرد به عیادت نامزد جوان رفت و درمیان صحبت هایش گفت که چشم هایم بسیار درد می کند.

بیماری زن شدت می گرفت و آبله تمام صورت او را پوشانده بود.مرد جوان عصازنان به عیادت نامزد خود می رفت و از درد چشم می نالید.

عروسی نزدیک بود و زن نگران صورت خود که آبله آن را از شکل انداخته بود.شوهر هم که کور شده بود و مردم همه می گفتند:”چه خوب! عروس نازیبا همان بهتر که همسری نابینا داشته باشد!”

20 سال بعد زن از دنیا رفت.مرد عصایش را کنار گذاشت و چشم هایش را گشود.همه تعجب کردند.مرد گفت:”من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.”

مدیکو:گشتم نبود.نگرد نیست.نسل این مردا با انقراض دایناسورها منقزض شد رفت پی کارش.نمی دونم شاید تو این دوره زمونه زنهایی که یه همچین فداکاری هایی رو برای شوهراشون بکنن هم کم باشه.اصلا تو حساب کن انگشت شمار.اما من یقین دارم که هست.ولی این فداکاری از طرف آقایون؟!؟! شوخی می کنی؟!؟!؟

عمرا!!!!

اصلا بی خیال.

باشه.باشه.تو جبهه بگیر.اما من که حق داشتم نظرمو بگم.نداشتم؟؟؟؟

****************************************************************

گفتم که دیرم شده.آخه اگه خدا بخواد داریم می ریم مشهد.قول می دم همتون رو دعا کنم.قول می دم.اون داستان نمایشگاه هنوز ادامه داره ها!!!!

الان ساعت به گمونم 1 و ده دقیقه باشه.ما باید 2 و نیم راه آهن باشیم.ولی چون قول داده بودم آپ کنم باید میومدم.من چقدر آدم مسئولیم.دیشب نشد آپ کنم.

حالا آپ کردم.

همتونو دعا میکنم.

قول می دم.

شماهام دعام کنین.

قول بدین.خواهش!!!!

راستی! راستی !غلط های تایپی و دیکته ای رو بر من ببخشید.هول هولکی شد باور کنین.

 

یکی بیاد برای این عنوان پیدا کنه!

یک پیرهن خواب!پشت رویش را ورنداز کرد تا فکر کند که دامن است.اما نه.همانی بود که نباید:یک پیرهن خواب یاسی رنگ.ما بقی کادو را که نگاه کرد بیشتر عصبانی شد.توقع داشت نامه ای، توضیحی ببیند که همه سوال هایش را بپوشاند.اما دنباله کادو خرده ریزهای معمول پیرهن بود.یک علامت سوال به قاعده کل کلاس بالای سرش بالا و پایین می رفت.

آن روز روز معلم بود.و حالا هرچه سعی می کرد نمی توانست روز معلم را با این کادو یاسی رنگ جمع ببندد.

از تدریس در یک دبستان پسرانه، آن هم پایین شهر،یاد گرفته بود که فکر گرفتن کادو گران قیمت را از سرش بیرون کند. هر سال می توانست حدس بزند که چه کادو می گیرد.پودر ماشین لباسشویی! همیشه این یکی مقام اول را داشت و بعد از آن هم چند دستی استکان و نلعبکی ارزان….

اما همیشه نفس کادو گرفتن ذوق زده اش می کرد، نه لزوما آنچه که داخلش است.و حالا کادوی پیرهن خواب از یک پسر بچه سوم دبستانی…انگاری همه معادلاتش را بر هم زده بود.نمی دانست باید نگران باشد یا خیلی ساده، مثل همه دیده ها و شنیده هایش از کنارش رد شود.نمی دانست کادوی یاسی رنگش را باید پیوند بزند به همه آنچه که آن را دوره زمانه ناجور می خواندند یا اینکه بگذارد به حساب……..کلافه بود.

بدجوری دلش می خواست تکلیفش روشن شود.

“عیسی اوجنوردی” نامی بود که روی کاغذ کادو نوشته شده بود.بچه طلاق!!! اولین عبارتی بود که آرشیو ذهنیش درباره عیسی می گفت.حالا انگار که از معادلات سه مجهولیش جواب گرفته باشد می خواست همه چیز را گردن همین چند حرف بیندازد.عیسی را نه مادرش خواسته بود و نه پدرش.روزهایش را در خانه مادربزرگ علیلش می گذراند.مادربزرگ پیر غرغرویش! که بنده خدا حق داشت.سر پیری مجبور بود از پسر بچه 9 ساله پسرش هم نگه داری کند.حالا دیگر این ترحم بود که جای هر خشمی را می پوشاند.طفلی پسرک! به خاطر درس ضعیفش هم در مدرسه دوستی نداشت.حالا دیگر مثل چند دقیقه قبل بار کادو را حس نمی کرد.حالا فقط به عیسی فکر می کرد…نگاهش که به کادو افتاد…نمی دانست باز هم باید نگران باشد یا نه.نمی دانست باید به خاطر عیسی عصبانی باشد یا نه.نمی دانست …نمی دانست چطور باید همه چیز را به هم ربط دهد.اصلا شاید ربطی نداشت…اصلا شاید زیادی مته به خشخاش می گذاشت. اصلا شاید…

همین که صدای زنگ کلاس را شنید از افکارش کنده شد.یادش آمد که باید برای بچه ها سوال طرح می کرد.کادو ها را باز کرده و نکرده جمع کرد و گوشه ای گذاشت.همین که بچه ها وارد کلاس شدند….کله کشید تا بلکه عیسی را پیدا کند…اما هرچه گشت عیسی را در هجوم بچه ها که وارد کلاس می شدند پیدا نکرد.

********************************************************************

افسانک

موش گفت:« آه، دنیا روز به روز تنگ تر می شود.اوایل چنان وسیع بود که می ترسیدم به دور دست ها بروم و خوشبخت بودم از اینکه بالاخره در دور دست ها- سمت چپ یا راست خودم- دیوارهایی می دیدم اما همین دیوارهای دراز با چنان شتابی به هم آدمدن که حالا در گوشه، تله ای است که به درون آن می دوم.»

« باید فقط مسیر دویدنت را عوض کنی!» گربه چنین گفت و او را یک لقمه چپش کرد.

فرانتس کافکا

********************************************************************

«آن عشق که هر روز نو نشود، عادت است و بردگی.»

این جمله رو خیلی وقته که شنیدم.یکی بیاد تعریفش کنه.

لحظه ها

گاهی پیش خودت فکر نمی کنی ، چرا؟ چرا مسیر تو باید اینطور باشه؟ چرا تو؟ که اگه راهت، یه مدل دیگه بود، که اگه حتی، حتی، ثانیه ای از مسیر رو یه جهت دیگه داشتی، اونوقت…اونوقت شاید اصلا و ابدا اینجای که هستی نبودی،  تو فرض کن کاری به بهتر و بدترش ندارم، کلیت زندگیتو می گم.

نمی دونم، گاهی به خودت می گی که توی لحظه هایی از زندگیت چقدر آسون شکستی؟ می گی که:”ای بابا، تو که پهلوون بودی، تو دیگه چرا؟” می خوام بگم که شده خودتو سر همین شکستن کلی سرزنش کنی یا نه؟ انگار که خواسته باشی دردت رو دو برار کرده باشی.اون لحظه های حساسی که نیاز شدید به یه دوست، به یه مرهم، به یه … به یه آدم داشتی، تا حالا شده که بدتر ضعف خودتو یه چماق کنی و بزنی توی سرت یا نه؟ اصلا  شاید هم نشکسته بودی، شاید…اصلا شاید ادای شکستن رو درآوردی.نمی دونی، نمی دونی، که شکستی یا نه. وچقدر دلت خواسته یکی پیدا بشه و تیکه های شکسته وجودتو بند بزنه.چقدر چشم به راه بودی کسی بیاد و … که…که…حداقل برای من…اومد.

دوستایی که بهت می گن بارتو باهاشون تقسیم کنی.که حتی اگه نشه، اگه نشه این بارو تقسیم کرد، شاید بشه ازش حرف زد.شاید اینطوری تیکه تیکه سبکش کنی.اونوقت تازه می فهمی که چقدر دلت یه نفس عمیق خواسته، که چقدر دلت خیلی چیزا خواسته. ولی…ولی چیکار کنی که هنوزه که هنوزه زخمی که برداشتی گاهی به سوزش می افته.تازه اونوقته که دوباره و دوباره همه سوالات بی جوابت زنده می شن که آیا تو انقدر ضعیف بودی که زود زخم برداشتی یا…

*

*

*

*

*

*

*

روز معلمه، شاید بشه به این بهانه به آقای محسنی تبریک گفت.معلم سخت گیری که اتفاقا آدم خوبی هم بود.ولی…انگار سپیده راست می گه، آقای محسنی، هرچی که بود، مدیر خوبی نبود.

****************************************

صبح که بلند می شی یاد همه حرفای دکتر شیری می افتی.اینکه صبحتون رو با انرژی مثبت شروع کنین.با یه فکر مثبت و نفس عمیق می شینی پای صبحانه خوردن.چقدر روز قبلش به بقیه سفارش کردی که خامه پاک که دوس داری رو برات بخرن.خامه رو باز می کنی و شروع می کنی به لقمه گرفتن و چایی شیرین خوردن.”عجب روز خوبیه.وقتی آدم متفاوت فکر کنه حتی مزه خامه هم متفاوت می شه.عجب خامه خوبیه.ایول ایول.چقدر این دکتر شیری حالیشه واقعا.چه خامه خاصیه.مزه ش خیلی جدیده.حتما یه محصول جدید تولید کردن.” در حال لمبوندن لقمه هفتم و هشتم هستی که به این نتیجه می رسی که حتما این خامه جدیدو با طعم لواشک درس کردن که انقدر ترشه.همچین که داری صبحونه می خوری و به خودت هم می گی عجب ابتکارایی ملت به خرج می دن، یه خنده ای می کنی و می گی آخه اینا چطوری فکرشون یاد لواشک افتاده ؟

“یادم باشه به معصومه بگم از این خامه های بخوره.آخه خیلی عشقه لواشک و اینجور چیزاس.”

دلت نمی آد تنهایی بخوری به مامانت هم می گی بیاد یه لقمه بخوره.با کلی وسواس خودت برای مامانت لقمه می گیری و می دی دستش و چند دلحظه بعد….

“چی رو داری از اون وقت تا حالا می خوری؟ اینکه ترشیده!”

ای بابا.مامانت هنوز خبر نداره که اینا طعمای جدید شرکت پاکه.تازه برای اقناع بیشتر مامانت هم که شده براش حرفای دکتر شیری رو تکرار می کنی:

“ببین مامان، آدم صبح که بلند می شه باید امواج مثبت رو به خودش جذب کنه.اگر ما بتونیم یون های مثبت رو ….”

نگاه عاقل اندر سفیه مادرت دهنتو می بنده.(یعنی ترجیح می دی که …ادامه ندی.)

آخه چرا؟؟؟؟

آخه چرا؟؟؟؟

آخه چرا؟؟؟؟

یه بارم که من می خوام یون های مثبت رو به خودم جذب کنم بدتر چیزای ترشیده رو به خودم جذب می کنم؟؟؟

یکی به من بگه آخه چرا؟

****************************************

چند روزپیش داشتم اسنادم(!) رو زیر و رو می کردم.به یه تیکه کاغذ برخوردم که توش آرزوهای دو سال پیشم رو نوشته بودم.یکی از آروزها این بود:” انقدر پرکار بشم که از 7 صبح تا 9 شب بیرون باشم.”

آدمیزاد چقدر راحت به آرزوهاش می رسه.

****************************************

خدایا به خاطر همه داده ها و نداده هات …شکر …شکر…شکر.  

همه آنچه که به خاطرش ماندیم!

گفتی که نمی مانی، گفتی که می روی، گفتی که اینجا تباه می شوی، تلف می شوی.گفتی که می روی تا 20 سال مفید زندگیت را زندگی کنی.گفتی که به اندازه ثانیه به ثانیه 20 سالی که گذشت طلب داری.گفتی که ماندنت می شود مترادف حسرت.گفتی و گفتی ومن ….جوابم فقط سکوت بود.سکوت کردم شاید چون نمی دانستم چه بگویم، سکوت کردم…شاید چون…شاید چون اینجا تباه می شدی، تلف می شدی سکوت کردم شاید چون سوالت …سخت بود.سپیده عزیز که چندماهی بیشتر نیست که کشفت کرده ام، ذهنم را زیر رو کردم تا جوابت را بیابم،حتی یک جمله…حتی یک جمله که آرامت کند، حتی یک جمله که مرا از زیر نگاهت خلاص کند، اما آنچه که تو می خواستی…نه، پیدا نشد.اگر منتظری…اگر منتظری که روزی  بیاید که دیگر این خاک به فرزندانش بده کار نباشد، اگر منتظری که روزی بیاید که حسرت نشود همدم لحظه هایت، اگر منتظری روزی بیاید که هیچ سپیده ای آرزوی مهاجرت نداشته باشد، نه.منتظر نمان.برو.مانده تا آن روز بیاید.بسیار مانده تا بیاید.

اما…اما باز هم هستند کسانیکه در این مملکت بیمار بمانند.هستند کسانیکه در این مملکت خاکستری بمانند.

می مانند تا اگر خنده ای هست با مردمشان بخندند و اگر گریه…همه با هم بگریند.می مانند نه به خاطر چشیدن همه آنچه که در آرزویش مهاجرت می کنی، می مانند تا اگر بار حسرتی هست با دل خسته پیرو جوان مردمشان بکشند.می مانند تا مسیر دردها را، سردی ها را و همه تلخی ها را شانه به شانه مردمشان طی کنند.

می مانند تا بذر مملکت آفت زده شان را خود بارور کنند.و فقط خدا می داند که بر سر همین ماندن جه قیمت ها می پردازند.که شاید کمترینشان همان ثانیه به ثانیه عمرشان باشد.

سپیده جان، نمی دانم تا چند سال دیگر کجا هستی، چه می کنی، نمی دانم من، منی که با ایده آل هایم نفس می کشم کجا هستم و چه می کنم.اما آرزو می کنم، آرزو می کنم هرجا که هستی، هر جا که هستم،مسیرمان و هدفمان همان چیزی باشد که سرزمین می خوانیمش.و امیدوارم سپیده آروزهایت هیچ وقت رنگ غروب را نبیند.

*********************************

تا حالا سرماخوردگی از نوع کرکدیلی گرفتی؟؟؟

اصولا به سرماخوردگی که در فصل های گرم سال به سراغ آدم بیاد می گن، سرماخوردگی از نوع کرکدیلی.

که الان خودم دچارشم.خیلی ستمه.خیلی!

*********************************

تست هوش:

زنی در مجلس ختم مادرش،مردی را دید که فهمید مرد رویاهایش است.همان که در آروزیش بوده است.اما متاسفانه نه آن مرد را می شناخت و نه می دانست چه نامی دارد.چند هفته بعد این زن خواهرش را کشت.چرا؟؟؟؟

*********************************

نشریمون تا دونه آخر فروش رفت.همه با ولع(!) خوندن.

می خواستم بگم، دوستان دیگه نشریه های آینده رو به باباهاتون نفروشید چون ما به دونه دونه این نشریه نیاز داریم.

*********************************

جواب تست هوش:

خواهرش را کشت چون می خواست دوباره آن مرد را در مجلس ترحیم خواهرش ببیند.

چنانچه به سوال درست پاسخ گفته اید، شما یه جانی و قاتل بالفطره می باشید.

آهای، برام بگید که جوابتون چی بوده!

یه چیز دیگه هم می حواستم بگم که یادم رفت.

فعلا!

**********************************

همه حرفهای دوستان…

شاید منو متقاعد کرد که…

که شاید دارم مزخرفاتی می بافم به اسم شعار.

شاید.

نمی دونم.

توی نوشتن این پست، توی ذهنم فقط یه بت بود و بس و اون کسی نبود جز پرفسور حسابی.

و تویی که داری این پست رو می خونی نمی دونی که چقدر لذت داشت حتی فکر کردن به همه این مزخرفاتی که اسمش شعاره.

ولی ….این مزخرفات، متاسفانه به واقعیت نمی پیونده.و من ترسیدم از درد سیلی واقعیت ها.

همه  واقعیت هایی که به من می گفتن همه این مزخرفات عمرشون به اندازه عمر یه حبایه.

اما من…نه جنگل می خوام.و نه باغچه.

و اما سپیده…

سپیده اینجا به جایی نمی رسی.خودت بهتر از هر کسی می دونی.اما…گرچه حق داری به رفتن فکر کنی…اما رفتن…!!!

واقعا این همون چاره س؟؟؟

دلم به حال خودم می سوزه .دلم به حال سپیده می سوزه. دلم به حال این مردم می سوزه. دلم به حال خودمون، به حال این مملکت، به حال این خاک….باور کنید دلم می سوزه.

سپیده تو حق داری.برو.اینجا هیشکی دلش نمی خواد با این مردم بخنده، باهاشون گریه کنه.هیشکی….

اصلا تو فک کن بذر هیچ آدمی اینجا به بار نمی شینه.اما من…

من…

باید سکوت کرد؟؟؟

آره؟؟؟

من…اما بازم دلم هوای همون شعارا رو کرده.اینجا نه